
آدمها وقتي از هم جدا مي شن تازه قدر هم رو ميدونن.....
تا وقتي كه بودم ماه به ماه اينجا توسط مسعود آپ نميشد....
اصلا اهميتي به اينجا نميداد و سري نميزد...اگر من ميگفتم آپ كردم برو ببين ميومد و ميديد.
و حالا آپها پشت سر هم....
چي مي خواي بگي؟؟؟؟؟
تا اون موقع كه بودم قدر من رو ندونستي.
18شهريور روز تولدم بود به خودت زحمت دادي يك آپ تبريك بذاري برام؟ اس ام اس
و تلفن نميتونستي بزني آپ و ايميلم نميتونستي بزني بگي تولدت مبارك مثل يك
دوست قديمي؟؟؟؟؟
اصلا روز تولدم يادت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره يادت بود هميشه روزهاي مهم مثل عيد و تولدم خيلي ماشالله خوب يادت بود بلد
بودي توي اون روز چجوري بفرستيم روي تخت بيمارستان....
شب رفتنم از ايران ساعتها زير سرم بودم.....
فشارم روي 7بود داشتم ميمردم....باعثش كي بود؟
تو تويي كه عاشقي تويي كه الان داري زور ميزني كه بگي عاشق بودي .....
شب تولدم زير سرم بودم 3سال شب تولدم فرستاديم زير سرم بس نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بسته ديگه جمع كن اين كارهاي بيهوده و مسخرت رو....
هي سكوت ميكنم هي هيچي نميگم هي ميبينم حالا داري از راه دورم شكنجم ميدي....
من رفتم از دنياي تو رها شدم و دوباره متولد شدم در دنياي ديگه.....
كسي رو به اسم مسعود نمي خواهم كه بشناسم ديگه.
برو دنبال زندگي خودت.
اين وبلاگ حذف خواهد شد به زودي.
وبلاگي كه من با عشق ساختم رو با نوشته هاي مزخرفت خراب نكن....
كي رو ميخواي گول بزني؟؟منو يا دوستايي كه ميان و اينجا رو مي خونن؟؟؟؟
هر كي ندونه من كه ميدونم چه با من كردي....
همه اينجا شاهدن من برات چه كارهايي ميكردم از عيد گرفته تا روز تولدت 19 فروردين
20 تا 20 تا پست ميذاشتم 2هفته فكر ميكردم دنبال عكس و شعرهاي خوشگل بودم....
تو چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو چيكار كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهان يادم نبود عشق تو توي دلت بود من ظاهر بينم تو نه به ظواهر اهميت نميدادي!
براي همين هديه هات براي من ميشد تخت بيمارستانها و سرم و آمپول و........................
مسعود ازت متنفرم براي هميشه.....بدترين روزهاي زندگيم رو در كنار تو گذراندم
دست از سر من بردار تازه داشتم از دنيايي كه تو توش بودي جدا ميشدم بزار راحت باشم
آزاد باشم...
از اين قفست بيزارم....
يوزر و پسوردت رو بر ميدارم كه ديگه اينجا چيزي ننويسي با ديدن و خوندنش حالم بد ميشه .
تو لياقت عشق من رو نداشتي....

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ...
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
عشق يعني كوشش بي ادعا .....
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر ....
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست،
عشق يعني جان من قربان اوست ...
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل ولی بی گفتگو .....
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي .....
عشق ، يار مهربان زندگي ؛
بادبان و نردبان زندگي .....
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛
در كويري چشمه اي جاري شده ....
يك شقايق در ميان دشت خار ؛
باور امكان با يك گل بهار ....
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛
عشق تاب آخرين برگ درخت ....
عشق يعني روح را آراستن ؛
بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛
عشق يعني گنگي گويا شده ....
عشق يعني مهرباني در عمل ؛
خلق كيفيت به زنبور عسل ....
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛
پل به جاي اينهمه ديوار باش ....
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛
ديدن افتادگان زير پا ......
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛
عشق يعني ماهي راهي شده .....
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛
عشق صيادي بدون تير و دام .....
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛
عشق يعني گل به روي شاخه ها ....
عشق يعني از بديها اجتناب ؛
بردن پروانه از لاي كتاب
نمی دونم کجایی اما هرجا که هستی عیدت مبارک...
عید دوستای خوبی هم که به اینجا سر زدن مبارک باشه.. هرچند اینجا از وقتی که مریم رفته دیگه رونقی نداره.. ماه رمضان امسال هم گذشت با همه ی سختی ها و خوبی هاش هرچند که امسال برای من شاهد اتفاق تلخی بود.. وقتی که فکر می کنی چه علایق و آرزوهایی داشتی و شاید الان همه اونها رو یک رویا می بینی..
شرایطی که راه پس و یا پیش رو انتخاب کردن برای انسان مبهمه. مثل وقتی که توی خلا معلق هستی و یا شاید مثل یه برگ خشک به دست باد..البته به خشکی و شکنندگی اون.. نمی دونم شاید گذر زمان بتونه گاهی علاجی برای دردهای آدم باشه علاجی برای اینکه آدم بعد از گذروندن بحران بتونه درست تر ببینه و تصمیم بگیره٬ هرچند اون هم مثل یک تیغ دو لبه س و گاهی ممکنه باعث گسستن آخرین حلقه ها بشه...
ما آدمها مثل جزیره های جداگانه و مستقلی هستیم که ازدواج مهمترین عامل پیوند این اعضای منفرده. هر ازدواجی باعث می شه که یک سیستم جدید شکل بگیره و روابط منطقیه خودش رو با بقیه سیستمها برپا کنه. اگه چنین پیوندی نبود شاید این آدمهای منفرد به مرور پوسیده و کم رنگ می شدند و رابطه جای خودش رو به انزوا می داد. ولی آیا تشکیل این نهاد و سیستم جدید بی هزینه س؟
اولین مساله اینه که این تشکیل یک کار مشترکه. مشترک بین زن و مرد. یعنی ساختن یک مجموعه جدید با مشکلات داخلی و خارجیه خودش. حتی اگه نام مشکل رو هم روش نذاريم بالاخره مسائلي هستند كه بايد حل بشن و بايد با مشورت و همكاري زن و مرد حل بشن. از همون زمان كه زندگي مشترك بايد شروع بشه با تصميمات ريز و درشتش٬ تا آخر.. براي دوام و سرپا نگهداشتن اون..
به همين دليله كه بعضي روانشناسا اصولا تعريف زندگي رو حل كردن مشكلات مي دونن. و چقدر لذت بخشه كه دو طرف بتونن اين مشكلات رو با موفقيت پشت سر بذارن و شيرينيه اون رو در كنار هم حس كنن. شايد كل زندگي هم نوعي جنگيدن و تلاش براي ارتقا باشه.
اگه زن و مرد بتونن روش حرف زدن درباره مشكلات و حل اونها٬ اميد دادن به همديگه در مواقع سختي و مواقعي كه فكر مي كني به بن بست رسيدي٬ و گذشت و فداكاري رو تجربه كنن ديگه چه مشكلي مي تونه بنيان روابط رو نابود كنه.. كه به قول خيلي ها اولين شرط زندگي مشترك موفق٬ همين گذشته.
زندگي آدما تو جامعه و در كنار همديگه هميشه باعث ايجاد محدوديت براي اونهاس. اين محدوديت نه اينكه هميشه بد باشه بلكه شايد هزينه همين زيبايي ها و جذابيت هاي زندگي مشترك باشه و اصولا با گذشت و فداكاري نه فقط مي شه بار اين محدوديت ها رو كم كرد بلكه گاهي عشق و علاقه باعث مي شه كه آدما به ميل خودشون محدوديت ها رو بپذيرن و در درونشون ازين قضيه شاد هم بشن.
ممنون از دوستاي خوب كه اومدن و نظر دادن. من در شرايط روحي خوبي نيستم ولي دوست دارم بقيه ي حرفام رو هم بعدها بنويسم.
اینقدر بعضی چیزا شوک به آدم وارد می کنه که شاید فقط یه مدت باید زمان بگذره تا آدم بتونه درست ببینه که چی شده...
همانطور که قول داده بودم بهت نه زنگی نه مسیجی بزنم...
حتی الان نمی دونم که کجاست...
روزی خواهم مرد
روزی که مثل هیچ روزی نیست
روزی است پر از شبنم و پر از برگهای پاییزی
و تو خواهی گریست
اما...
گریه برای چه؟!
من که جایی نرفته ام؟
من فقط خوابیده ام
خوابیده ام و از دنیا مرخصی گرفته ام آن هم بدون حقوق
تا کمی خستگی هایم را بتکانم و به تمام آرزوهای نرسیده ام بخندم
من در پاییز خواهم مرد
در یک پاییز سرد وقتی که دنیا برایم تنگ شده.....
خداحافظ
رمضان مبارک باد بر همگی....
التماس دعای مخصوص.....

لطفا سر افطار و سحر ما رو از دعا فراموش نکنید...
آهنگهای ماه مبارک رمضان که من عاشقشونم را از این سایت بشنوید و
اگر دوست داشتید دانلود کنید.

اینم دو تا عکس بامزه از عربها بعد از افطار:


اینم یک کاریکاتور بامزه ی دیگه البته این یکی دیگه خود خودمونیم! ما ایرانیها هم اینجوری هستیم:

سلااااااااام سلاااام!
من اومدم دوباره!
ببخشید من که نباشم مشعودی که عمرا این طرفها بیاد و آپ کنه!
البته هفته گذشته باید کتاب مینوشتن خیلی سرشون شلوغ بود خود من هم ندیدمش تا ۵شنبه
که با هم رفتیم بیرون...
توی این یک هفته ی گذشته خیلی غمگین بودم .... الان قرار بود من مدینه باشم ها....
حیف شد سفرم کنسل شد تا اطلاع ثانوی!
همه اش توی بلاتکلیفی بودیم همه کار کرده بودیم پاسپورتها رفته بود هنوزم بر نگشته!
ویزا گرفته شده بود هزینه های سفر کامل پرداخت شده بود....
خروجی هامون رو دادیم.....همه چیز آماده بود که به بهانه ی بیماری کنسل شد....
این برنامه ی روضه رضوان رو که دیدم اشکم درومد!
وقتی با ایرانیها مصاحبه میکردن توی مکه و می گفتند که اصلا بیماری اینجا نبود و ما هم نگرفتیم
و خیلی هم بهداشت در عربستان رعایت میشه!!و میگفتند مسئله فقط بد رفتاری با عُ ل ماست....!
خلاصه که مسئله س ی اسی بود و من هم از س ی است بیزارم....
بگذریم....

پنجشنبه با مشعودیم رفتیم اردو!
رفتیم پیتزا پدر خوانده چون ساعت ۴ بعد از ظهر هر جا رفتیم غذا نداشت!
آخه فقط ۲ساعت بعد از مدتها ندیدن همدیگرو تماشا میکردیم و نقاشی های بچگیم رو از اول
دبستان تا دبیرستانم رو براش آورده بودم دو تایی میدیدم....
یک ساعت از توی این مجلات تبلیغاتی آدرس رستوران رو پیدا میکردیم بعد البته بیشترش پیدا
نمیشدنها!وقتیم یک جا رو پیدا میکردیم تعطیل بود!
ناهار رو همون پدر خوانده خودمون خوردیم یک پیتزا و یک ساندیمیچ رست بیف خودیم ۲تایی!
بعدش رفتیم پارک ارم!
آخ که چقدر خوش گذشت بعد از سالها رفتن به این پارک...

اول رفتیم قایق سواری چقدر بهمون خوش گذشت همش مشعودی پا زد و من تماشا تدم!!!![]()
قایقمونم قو بود!

رفتن به جایی که زمانی بهترین لحظه ها و شادترین لحظه های زندگیم را درآنجا گذرانده بودم....
کودکی ها ،بازی ها ،ترن هوایی بچه ها که هر وقت سوار میشدم پیاده نمیشدم تا ۱۰ دور بشه!
مامان هی باید میرفت بلیط میگرفت من پیاده بشو نبودم که!!!
اینقدر ترن بازی میکردم تا سرم گیج میرفت!

وای مشعودی خان عاشق این ترن هوایی بود که عکسش رو گذاشتم این پایین!
هی میخواست وایسه تماشا کنه چه جوری ملت جیغ میزنن و حالشون بهم میخوره!!بهشون هی
بخنده شیطون خان!عین بچه کوچولو ها میمونه!![]()

یادش بخیر این ماشین برقی ها!
وای بچگی هام من همش یا ترن کودکان سوار میشدم یا تاپ چرخ و فلکی!
خوش به حال یک آقاهه به هوای بچه اش سوار ترن کودکان شده بود چه کیفیم میکرد!![]()
هیم هوار میزد خرس گنده!!!بچه هام به هوای هوارای اون جیغ میکشیدن!!!![]()
حالا اصلا ترس نداره ها!!!فقط میچرخه!رنگ و وارنگه خوشم میاد...
عکسش توی گوگل نیست هرچی میگردم میخواستم بزارم ببینید کدوم رو میگم!
اما ماشین برقی ها ایناهاش:

یادش بخیر....
وای اون چرخ و فلکه بود که میتونستی با پات بزنی به تاپ جلویی!!!
یعنی یک تاپ هایی بودن که چرخ و فلکم بودن!هنوزم هست توی پارک ارم
من عاشقش بودم ها.....عاشق این ۳تا :ترن کودکان ، ماشین برقی و تاپ چرخ و فلکی!
مسعودیم که همش دنبال بزرگترین چرخ و فلک بود که ازون بالا همه جا معلوم باشه بتونه همه
جارو خوب ببینه!!!منم که ترسو!خدا رو شکر چرخ و فلک کار نمیکرد!!!!![]()
این یکی تعطیل بود!!!![]()

یادش بخیر این چرخ و فلکهای بی خطر بچگیهامون که کنار پارکها یکی می ایستاد و
بچه هارو بلال به دست سوار میکرد!خیلی هم کیف داشت یادتونه؟اینو میگم:

اییی خو چیه مگه؟!من ازون بزرگ بزرگها میترسم خو!![]()
راستی تونل وحشت هم سوار شدیم!!!فقط خیلی خیلی تاریک بود من هیچی ندیدم!!!
فقط میترسیدم مثلا قطار خرابشه ما بمونیم توی اون تاریکی تونل!!!!همین!
وگرنه بقیه اش ترس نداشت که!نه نه اصلا ترس نداشتا!!!![]()
خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت جای همگی خالی...
دلم رو سپردم به دست باد تا ببرتش به گذشته های دور و دوران کودکی...
جمعه مشعودی اس ام اس زد بریم یک استیکی بزنیم با هم!
منم گفتم اُکیییییییی بریم!
مشعودی گفت بریم سعادت آباد رستوران ایتالیایی رمانا که اونروزی دیدیم تازه باز شده بود...
هر دومون هوس استیک کرده بودیم!
البته من که کلاً مرغ رو بیشتر ترجیح میدم اینقدر مسعود استیک استیک کرد به هوس افتادم
دوتایی یک استیکی بزنیم!
خلاصه چشمتون روز بد نبینه چه استیک بد و سفت و بد مزه ای آورد برامون!![]()
من که اصلااااااااااااااااا خوشم نیومد!
اما مشعودی که فقط یک تیکه گوشت باشه همه چیز حله!!!!
خوردیم و کلی هم پول زور دادیم به غذای به درد نخورشون که توش پر از موهای
مردونه ی ریز و درشت بود!![]()

خلاصه بعداز ظهر هم رفتیم گاندی کافه فرانسه
آنجا من طبق معمول که عاشق میلک شیکم یک شکلاتیش رو سفارش دادم
(البته بدون خامه اش رو)من خامه دوست ندارم!

و مشعودی خان که همیشه تشنشه یک شربت لیمو سفارش داد!
روی لیوان مشعودی ۴تا عکس بامزه بود
عکس اولی یک فرشته بود ،عکس دومی یک دختر و پسر دست بر گردن
هم نوشته بود عشق،
و سومی عکس دختر و پسری بود که همدیگر رو میبوسیدن نوشته بود زیرش بوس(کیس)
و چهارمی عکس همون دختره از نوع باردارش بود!!!!!!!!!!!!نوشته بود حامله!!!!![]()
من یک کاغذ و خودکار درآوردم شروع کردم به کشیدن عکس کیس!
مشعودی هم عکس عشق رو کشید!
ببخشید کیفیتش خوب نیست چون با موبایلم همین الان از روی نقاشیهامون عکس گرفتم!
به صورت آنلاین!دوربین دیجیتال در دسترس نبود!ترسیدم بد قول بشم مثل اون عکس گل
صورتی مشعودی خان جان!که هفته پیش برام آورده بود.
راستی مشعودیم برام جمعه ای گل لیلیوم صورتی خریده بود بعد همه ی مخلفاتش رو
ریخته بود دور فقط گل لیلیوم صورتیش مونده بود که اونم آقا تقدیم نکرده زد گلبرگهاشو
شکست و پرپر کرد!!!
نذاشت دو دقیقه بگذره!اینقدر که این بچه خرابکاره ها!!!
گل رو گذاشتم توی آب معدنی که توی ماشین مشعودی بود جلوی کولر ماشین این ۲تا
عکس که بازم با موبایلم گرفته شده:
پ.ن:
هنوز معلوم نیست به سفر حج اعزام میشویم یا نه دعا کنید برام....
فعلا که میگن سفرهای مکه لغو میشه....
ای خدا ای خدای مهربونم......
نمیدونم چگونه ازت تشکر کنم.....
باورم نمیشه دوباره منو دعوت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط یکسال از دیدار خانه ی قشنگت گذشته بود......
اما انگار سالها پیش بود که در کنارت بودم و خانه ی قشنگت را به آغوش کشیدم....
خدایا باورم نمیشه به این زودی دوباره دعوتم کردی.....
خدایا باورم نمیشه یک هفته دیگر میام پیشت..............
خدایا می خواهم ازت تشکر کنم اما چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا خدایا ........
دوستت داررررررررررررررم مهربانترین مهربانان..........
خدایا ممنونم که در ماه خودت در خانه ی خودت دعوتم کردی.......
خدایا ممنونم ممنونم.....................
خدایا تو میدانستی که من عاشق ماه رمضان هستم و آرزو داشتم رمضان را در کنارت باشم....
می پرستمت سپاسگزارم....
۲۲ مرداد ماه انشالله میرم مکه برای دومین بار بعد از یکسال.... درست یکسال گذشت....
امیدوارم سفرمون لغو نشه چون وزیر بهداشت یک کارهایی داره میکنه!
دیروز رفته بودم دکتر کمی سرما خوردم جلوی باد کولر فین و فونم شروع شده بود!
دکتر گفت خانوم اصلا مسئله آنفولانزا نیست توی عربستان هر کسی وارد میشه توی
فرودگاه کنترل میشه اگر آنفولانزا داشته باشه طرف رو قرنطینه می کنند میگفت برو
با خیال راحت اینها فقط حرف میزنن!
میگفت توی فرودگاه اونجا و به دکترها و مردمشون بهترین ماسکها رو دارن و میدن
اما ایران توی فرودگاه ما زائرا رو اصلا چک نمیکنند ببینند از آنجا آمدن مریض شدن یا نه!
تلویزیونم نشون داد فرودگاه رو که کسی به این مسئله بیماری اهمیت نمیداد!!!
ماشالله ما از همه چیز عقب هستیم!!!
خلاصه به یاد همتون هستم اگر قسمت بشه و واقعا خدای مهربون طلبیده باشدم....
مشعودی جونم دوست دارررررررم پنجشنبه جمعه هم خیلییییییی بهمون خوش گذشت
فردا میام مینویسمش!!![]()
مرسی عزیز مهربونم![]()
تازشم دلم برات از الان تنگ شده ها.......
پ.ن : آفرین زهره جون باهوشم فقط تو تونستی درست حدس بزنی که من کجا
می خوام برم ![]()
عزیزم من دوستت دارم و همیشه به یادتم![]()
آخیش چه کیفی میده آدم لم بده یه جا بعد یک پیشل خوب و مهربون بکشتش!!!
هی ام دخمله غر بزنه بگه تندتر تندتر برو دیده!!!![]()
هی هاهاها!!!!!
ایشالله اگر اگر اگرررررررررر خدا بخواد عازم سفرم.................
اگر گفتید سفر به کجا؟!
هوم؟!![]()
امروز همش درگیر کارهای سفرم بودم.....
فعلا نتیجه ای نداشته....تا ببینیم خدا چی می خواد....
برام دعا کنید....
مشعودی جونم مرسی از پیتزای خوشمزه ی دیروز.....![]()
دوستت داررررررررررررررم گل مهربونم![]()
امروزم که مدیشه نرفتی پیشله شیطون خسته ی من...
خسته نباشید![]()

