
یه سلام عاشقونه
مشعودیم یکی یدونه!
کاشکی زندگی همیشه همینجوری بمونه...
شعر از مریم!
به خونه ی کوچک ما خوش آمدید...
مریم و مسعود
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
لینک ها
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
بعضی وقتا باید با تصورات زندگی کرد ... نه با واقعیت ها ... بعضی وقت ها باید همه چیز رو
توی اوج رها کرد ... تا اخر ادامه ش نداد ... لااقل این طوری این تصور شیرین برات می مونه
که اگه ادامه هم پیدا میکرد به همون تازگی و قشنگی سابق بود ... نه اینکه تا آخر ادامه ش
داد و فهمید که " عادت " میتونه جای قوی ترین احساس ها رو بگیره ... که یکنواخت شه ...
به بن بست بخوره ... و حتی تموم شه ... بعضی وقت ها باید همه چیز رو تو اوج رها کرد ...
که " عادت " میتونه جای قوی ترین احساس ها رو بگیره ... که یکنواخت شه ... به بن بست
بخوره ... و حتی تموم شه ... بعضی وقت ها باید همه چیز رو تو اوج رها کرد ...

الهی.... میدانی.... تو میدانی که مدتهاست نمی توانم چیزی از تو درخواست کنم...
زبانم قفل میشود.... نفسم بالا نمی آید که بگویم این را بگیر و آن را بده...
که تو صلاح من بهتر از من میدانی و و من چه میدانم چه چیزی برایم بهتر است....
گاه که خواستن چیزی بی تابم میکند تمام سیاستهای کودکانه ی الفاظ را به هم می تنم تا
آبروبر جمله ای بسازم بدین مضمون که خداوندا خیر مرا در اینکه آرزو کرده ام قرار ده....
و همان را به من بده... چه بچه گانه! چه خوب خدایی داریم ... الهی شکر که خدایی میکنی....
الهی شکر که هستی... الهی شکر که به بندگی پذیرفته ای ما را... و الهی شکر که
میخوانیمان تا بخوانیم تو را....
الهی، آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان!
یا به قول خیام:
یا رب، تو کریمی و کریمی کرم ست
عاصی ز چه رو برون ز باغ ارم است
با طاعتم ار ببخشی آن نیست کرم
با معصیتم اگر ببخشی کرم ست

آهنگ وب تقدیم به تو
دستم بگیر دستم را تو بگیر
التماس دستم را بپذیر
درمانی باش پیش از آنکه بمیرم
آوازی باش پرواز اگر که نیست
همدردی باش همراز اگر که نیست
آغازی باش تا پایان نپذیرم
گلدانی باش گلزار اگر اگر که نیست
دلبندی باش دلدار اگر که نیست
سبزینه باش با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش تا بوی تو بگیرم
لبخندی باش در روز و شب من
در هم شکست از گریه لب من
بارانی باش بر این تشنه کویرم
آهنگی باش در این خانه بپیچ
پژواکی باش از بگذشته که هیچ
آهنگی نیست در نائی که اسیرم
آوازی باش پرواز اگر که نیست
همدردی باش همراز اگر که نیست
آغازی باش تا پایان نپذیرم
سه شنبه سوم آذر 1388-23:26 | | مریم | گروه |لینک به نوشته

ممنون ازت عزیزم که اجازه دادی بازم بنویسم..
من همیشه تو رو دوست دارم و خواهم داشت..
این شعر زیبا یادگار دلتنگی های من تو این مدته..
خیلی وقتا صبح ها که می رفتم اونو تو ماشین گوش می دادم.
با صدای فوق العاده ی همایون شجریان.و چه حالی می شدم...
تقدیم به تو..
بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب
اضافه شده توسط مریم:
خوشبختي ما در سه جمله است
تجربه از ديروز ،
استفاده از امروز ،
اميد به فردا...
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه ميکنيم:
حسرت ديروز ،
اتلاف امروز ،
ترس از فردا...
از دكتر علی شریعتی
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388-2:15 | | مسعود | گروه |لینک به نوشته


آدمها وقتي از هم جدا مي شن تازه قدر هم رو ميدونن.....
تا وقتي كه بودم ماه به ماه اينجا توسط مسعود آپ نميشد....
اصلا اهميتي به اينجا نميداد و سري نميزد...اگر من ميگفتم آپ كردم برو ببين ميومد و ميديد.
و حالا آپها پشت سر هم....
چي مي خواي بگي؟؟؟؟؟
تا اون موقع كه بودم قدر من رو ندونستي.
18شهريور روز تولدم بود به خودت زحمت دادي يك آپ تبريك بذاري برام؟ اس ام اس
و تلفن نميتونستي بزني آپ و ايميلم نميتونستي بزني بگي تولدت مبارك مثل يك
دوست قديمي؟؟؟؟؟
اصلا روز تولدم يادت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره يادت بود هميشه روزهاي مهم مثل عيد و تولدم خيلي ماشالله خوب يادت بود بلد
بودي توي اون روز چجوري بفرستيم روي تخت بيمارستان....
شب رفتنم از ايران ساعتها زير سرم بودم.....
فشارم روي 7بود داشتم ميمردم....باعثش كي بود؟
تو تويي كه عاشقي تويي كه الان داري زور ميزني كه بگي عاشق بودي .....
شب تولدم زير سرم بودم 3سال شب تولدم فرستاديم زير سرم بس نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بسته ديگه جمع كن اين كارهاي بيهوده و مسخرت رو....
هي سكوت ميكنم هي هيچي نميگم هي ميبينم حالا داري از راه دورم شكنجم ميدي....
من رفتم از دنياي تو رها شدم و دوباره متولد شدم در دنياي ديگه.....
كسي رو به اسم مسعود نمي خواهم كه بشناسم ديگه.
برو دنبال زندگي خودت.
اين وبلاگ حذف خواهد شد به زودي.
وبلاگي كه من با عشق ساختم رو با نوشته هاي مزخرفت خراب نكن....
كي رو ميخواي گول بزني؟؟منو يا دوستايي كه ميان و اينجا رو مي خونن؟؟؟؟
هر كي ندونه من كه ميدونم چه با من كردي....
همه اينجا شاهدن من برات چه كارهايي ميكردم از عيد گرفته تا روز تولدت 19 فروردين
20 تا 20 تا پست ميذاشتم 2هفته فكر ميكردم دنبال عكس و شعرهاي خوشگل بودم....
تو چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو چيكار كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهان يادم نبود عشق تو توي دلت بود من ظاهر بينم تو نه به ظواهر اهميت نميدادي!
براي همين هديه هات براي من ميشد تخت بيمارستانها و سرم و آمپول و........................
مسعود ازت متنفرم براي هميشه.....بدترين روزهاي زندگيم رو در كنار تو گذراندم
دست از سر من بردار تازه داشتم از دنيايي كه تو توش بودي جدا ميشدم بزار راحت باشم
آزاد باشم...
از اين قفست بيزارم....
يوزر و پسوردت رو بر ميدارم كه ديگه اينجا چيزي ننويسي با ديدن و خوندنش حالم بد ميشه .
تو لياقت عشق من رو نداشتي....

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ...
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
عشق يعني كوشش بي ادعا .....
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر ....
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست،
عشق يعني جان من قربان اوست ...
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل ولی بی گفتگو .....
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي .....
عشق ، يار مهربان زندگي ؛
بادبان و نردبان زندگي .....
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛
در كويري چشمه اي جاري شده ....
يك شقايق در ميان دشت خار ؛
باور امكان با يك گل بهار ....
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛
عشق تاب آخرين برگ درخت ....
عشق يعني روح را آراستن ؛
بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛
عشق يعني گنگي گويا شده ....
عشق يعني مهرباني در عمل ؛
خلق كيفيت به زنبور عسل ....
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛
پل به جاي اينهمه ديوار باش ....
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛
ديدن افتادگان زير پا ......
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛
عشق يعني ماهي راهي شده .....
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛
عشق صيادي بدون تير و دام .....
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛
عشق يعني گل به روي شاخه ها ....
عشق يعني از بديها اجتناب ؛
بردن پروانه از لاي كتاب
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388-22:27 | | مریم | گروه |لینک به نوشته

نمی دونم کجایی اما هرجا که هستی عیدت مبارک...
عید دوستای خوبی هم که به اینجا سر زدن مبارک باشه.. هرچند اینجا از وقتی که مریم رفته دیگه رونقی نداره.. ماه رمضان امسال هم گذشت با همه ی سختی ها و خوبی هاش هرچند که امسال برای من شاهد اتفاق تلخی بود.. وقتی که فکر می کنی چه علایق و آرزوهایی داشتی و شاید الان همه اونها رو یک رویا می بینی..
دوشنبه سی ام شهریور 1388-13:52 | | مسعود | گروه |لینک به نوشته

خیلی دوست دارم بنویسم حرفامو ولی هنوز تو شوکم.. شاید پر از سوالات بی جواب که هرچقدر اونها رو تو ذهنت دوره می کنی به پاسخی قانع کننده نمی رسی و گاهی این رشته باز به سوالات دیگه ای ختم می شه و دوباره و دوباره...
شرایطی که راه پس و یا پیش رو انتخاب کردن برای انسان مبهمه. مثل وقتی که توی خلا معلق هستی و یا شاید مثل یه برگ خشک به دست باد..البته به خشکی و شکنندگی اون.. نمی دونم شاید گذر زمان بتونه گاهی علاجی برای دردهای آدم باشه علاجی برای اینکه آدم بعد از گذروندن بحران بتونه درست تر ببینه و تصمیم بگیره٬ هرچند اون هم مثل یک تیغ دو لبه س و گاهی ممکنه باعث گسستن آخرین حلقه ها بشه...
ما آدمها مثل جزیره های جداگانه و مستقلی هستیم که ازدواج مهمترین عامل پیوند این اعضای منفرده. هر ازدواجی باعث می شه که یک سیستم جدید شکل بگیره و روابط منطقیه خودش رو با بقیه سیستمها برپا کنه. اگه چنین پیوندی نبود شاید این آدمهای منفرد به مرور پوسیده و کم رنگ می شدند و رابطه جای خودش رو به انزوا می داد. ولی آیا تشکیل این نهاد و سیستم جدید بی هزینه س؟
اولین مساله اینه که این تشکیل یک کار مشترکه. مشترک بین زن و مرد. یعنی ساختن یک مجموعه جدید با مشکلات داخلی و خارجیه خودش. حتی اگه نام مشکل رو هم روش نذاريم بالاخره مسائلي هستند كه بايد حل بشن و بايد با مشورت و همكاري زن و مرد حل بشن. از همون زمان كه زندگي مشترك بايد شروع بشه با تصميمات ريز و درشتش٬ تا آخر.. براي دوام و سرپا نگهداشتن اون..
به همين دليله كه بعضي روانشناسا اصولا تعريف زندگي رو حل كردن مشكلات مي دونن. و چقدر لذت بخشه كه دو طرف بتونن اين مشكلات رو با موفقيت پشت سر بذارن و شيرينيه اون رو در كنار هم حس كنن. شايد كل زندگي هم نوعي جنگيدن و تلاش براي ارتقا باشه.
اگه زن و مرد بتونن روش حرف زدن درباره مشكلات و حل اونها٬ اميد دادن به همديگه در مواقع سختي و مواقعي كه فكر مي كني به بن بست رسيدي٬ و گذشت و فداكاري رو تجربه كنن ديگه چه مشكلي مي تونه بنيان روابط رو نابود كنه.. كه به قول خيلي ها اولين شرط زندگي مشترك موفق٬ همين گذشته.
زندگي آدما تو جامعه و در كنار همديگه هميشه باعث ايجاد محدوديت براي اونهاس. اين محدوديت نه اينكه هميشه بد باشه بلكه شايد هزينه همين زيبايي ها و جذابيت هاي زندگي مشترك باشه و اصولا با گذشت و فداكاري نه فقط مي شه بار اين محدوديت ها رو كم كرد بلكه گاهي عشق و علاقه باعث مي شه كه آدما به ميل خودشون محدوديت ها رو بپذيرن و در درونشون ازين قضيه شاد هم بشن.
ممنون از دوستاي خوب كه اومدن و نظر دادن. من در شرايط روحي خوبي نيستم ولي دوست دارم بقيه ي حرفام رو هم بعدها بنويسم.
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388-14:35 | | مسعود | گروه |لینک به نوشته

نمی دونم چی باید گفت...
اینقدر بعضی چیزا شوک به آدم وارد می کنه که شاید فقط یه مدت باید زمان بگذره تا آدم بتونه درست ببینه که چی شده...
همانطور که قول داده بودم بهت نه زنگی نه مسیجی بزنم...
حتی الان نمی دونم که کجاست...
شنبه بیست و یکم شهریور 1388-14:35 | | مسعود | گروه |لینک به نوشته

روزی خواهم مرد
روزی که مثل هیچ روزی نیست
روزی است پر از شبنم و پر از برگهای پاییزی
و تو خواهی گریست
اما...
گریه برای چه؟!
من که جایی نرفته ام؟
من فقط خوابیده ام
خوابیده ام و از دنیا مرخصی گرفته ام آن هم بدون حقوق
تا کمی خستگی هایم را بتکانم و به تمام آرزوهای نرسیده ام بخندم
من در پاییز خواهم مرد
در یک پاییز سرد وقتی که دنیا برایم تنگ شده.....
خداحافظ
سه شنبه هفدهم شهریور 1388-13:15 | | مریم | گروه |لینک به نوشته

رمضان مبارک باد بر همگی....
التماس دعای مخصوص.....

لطفا سر افطار و سحر ما رو از دعا فراموش نکنید...
آهنگهای ماه مبارک رمضان که من عاشقشونم را از این سایت بشنوید و
اگر دوست داشتید دانلود کنید.

اینم دو تا عکس بامزه از عربها بعد از افطار:


اینم یک کاریکاتور بامزه ی دیگه البته این یکی دیگه خود خودمونیم! ما ایرانیها هم اینجوری هستیم:

سه شنبه سوم شهریور 1388-12:30 | | مریم | گروه |لینک به نوشته

سلااااااااام سلاااام!
من اومدم دوباره!
ببخشید من که نباشم مشعودی که عمرا این طرفها بیاد و آپ کنه!
البته هفته گذشته باید کتاب مینوشتن خیلی سرشون شلوغ بود خود من هم ندیدمش تا ۵شنبه
که با هم رفتیم بیرون...
توی این یک هفته ی گذشته خیلی غمگین بودم .... الان قرار بود من مدینه باشم ها....
حیف شد سفرم کنسل شد تا اطلاع ثانوی!
همه اش توی بلاتکلیفی بودیم همه کار کرده بودیم پاسپورتها رفته بود هنوزم بر نگشته!
ویزا گرفته شده بود هزینه های سفر کامل پرداخت شده بود....
خروجی هامون رو دادیم.....همه چیز آماده بود که به بهانه ی بیماری کنسل شد....
این برنامه ی روضه رضوان رو که دیدم اشکم درومد!
وقتی با ایرانیها مصاحبه میکردن توی مکه و می گفتند که اصلا بیماری اینجا نبود و ما هم نگرفتیم
و خیلی هم بهداشت در عربستان رعایت میشه!!و میگفتند مسئله فقط بد رفتاری با عُ ل ماست....!
خلاصه که مسئله س ی اسی بود و من هم از س ی است بیزارم....
بگذریم....

پنجشنبه با مشعودیم رفتیم اردو!
رفتیم پیتزا پدر خوانده چون ساعت ۴ بعد از ظهر هر جا رفتیم غذا نداشت!
آخه فقط ۲ساعت بعد از مدتها ندیدن همدیگرو تماشا میکردیم و نقاشی های بچگیم رو از اول
دبستان تا دبیرستانم رو براش آورده بودم دو تایی میدیدم....
یک ساعت از توی این مجلات تبلیغاتی آدرس رستوران رو پیدا میکردیم بعد البته بیشترش پیدا
نمیشدنها!وقتیم یک جا رو پیدا میکردیم تعطیل بود!
ناهار رو همون پدر خوانده خودمون خوردیم یک پیتزا و یک ساندیمیچ رست بیف خودیم ۲تایی!
بعدش رفتیم پارک ارم!
آخ که چقدر خوش گذشت بعد از سالها رفتن به این پارک...

اول رفتیم قایق سواری چقدر بهمون خوش گذشت همش مشعودی پا زد و من تماشا تدم!!!![]()
قایقمونم قو بود!

رفتن به جایی که زمانی بهترین لحظه ها و شادترین لحظه های زندگیم را درآنجا گذرانده بودم....
کودکی ها ،بازی ها ،ترن هوایی بچه ها که هر وقت سوار میشدم پیاده نمیشدم تا ۱۰ دور بشه!
مامان هی باید میرفت بلیط میگرفت من پیاده بشو نبودم که!!!
اینقدر ترن بازی میکردم تا سرم گیج میرفت!

وای مشعودی خان عاشق این ترن هوایی بود که عکسش رو گذاشتم این پایین!
هی میخواست وایسه تماشا کنه چه جوری ملت جیغ میزنن و حالشون بهم میخوره!!بهشون هی
بخنده شیطون خان!عین بچه کوچولو ها میمونه!![]()

یادش بخیر این ماشین برقی ها!
وای بچگی هام من همش یا ترن کودکان سوار میشدم یا تاپ چرخ و فلکی!
خوش به حال یک آقاهه به هوای بچه اش سوار ترن کودکان شده بود چه کیفیم میکرد!![]()
هیم هوار میزد خرس گنده!!!بچه هام به هوای هوارای اون جیغ میکشیدن!!!![]()
حالا اصلا ترس نداره ها!!!فقط میچرخه!رنگ و وارنگه خوشم میاد...
عکسش توی گوگل نیست هرچی میگردم میخواستم بزارم ببینید کدوم رو میگم!
اما ماشین برقی ها ایناهاش:

یادش بخیر....
وای اون چرخ و فلکه بود که میتونستی با پات بزنی به تاپ جلویی!!!
یعنی یک تاپ هایی بودن که چرخ و فلکم بودن!هنوزم هست توی پارک ارم
من عاشقش بودم ها.....عاشق این ۳تا :ترن کودکان ، ماشین برقی و تاپ چرخ و فلکی!
مسعودیم که همش دنبال بزرگترین چرخ و فلک بود که ازون بالا همه جا معلوم باشه بتونه همه
جارو خوب ببینه!!!منم که ترسو!خدا رو شکر چرخ و فلک کار نمیکرد!!!!![]()
این یکی تعطیل بود!!!![]()

یادش بخیر این چرخ و فلکهای بی خطر بچگیهامون که کنار پارکها یکی می ایستاد و
بچه هارو بلال به دست سوار میکرد!خیلی هم کیف داشت یادتونه؟اینو میگم:

اییی خو چیه مگه؟!من ازون بزرگ بزرگها میترسم خو!![]()
راستی تونل وحشت هم سوار شدیم!!!فقط خیلی خیلی تاریک بود من هیچی ندیدم!!!
فقط میترسیدم مثلا قطار خرابشه ما بمونیم توی اون تاریکی تونل!!!!همین!
وگرنه بقیه اش ترس نداشت که!نه نه اصلا ترس نداشتا!!!![]()
خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت جای همگی خالی...
دلم رو سپردم به دست باد تا ببرتش به گذشته های دور و دوران کودکی...
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388-13:58 | | مریم | گروه |لینک به نوشته

جمعه مشعودی اس ام اس زد بریم یک استیکی بزنیم با هم!
منم گفتم اُکیییییییی بریم!
مشعودی گفت بریم سعادت آباد رستوران ایتالیایی رمانا که اونروزی دیدیم تازه باز شده بود...
هر دومون هوس استیک کرده بودیم!
البته من که کلاً مرغ رو بیشتر ترجیح میدم اینقدر مسعود استیک استیک کرد به هوس افتادم
دوتایی یک استیکی بزنیم!
خلاصه چشمتون روز بد نبینه چه استیک بد و سفت و بد مزه ای آورد برامون!![]()
من که اصلااااااااااااااااا خوشم نیومد!
اما مشعودی که فقط یک تیکه گوشت باشه همه چیز حله!!!!
خوردیم و کلی هم پول زور دادیم به غذای به درد نخورشون که توش پر از موهای
مردونه ی ریز و درشت بود!![]()

خلاصه بعداز ظهر هم رفتیم گاندی کافه فرانسه
آنجا من طبق معمول که عاشق میلک شیکم یک شکلاتیش رو سفارش دادم
(البته بدون خامه اش رو)من خامه دوست ندارم!

و مشعودی خان که همیشه تشنشه یک شربت لیمو سفارش داد!
روی لیوان مشعودی ۴تا عکس بامزه بود
عکس اولی یک فرشته بود ،عکس دومی یک دختر و پسر دست بر گردن
هم نوشته بود عشق،
و سومی عکس دختر و پسری بود که همدیگر رو میبوسیدن نوشته بود زیرش بوس(کیس)
و چهارمی عکس همون دختره از نوع باردارش بود!!!!!!!!!!!!نوشته بود حامله!!!!![]()
من یک کاغذ و خودکار درآوردم شروع کردم به کشیدن عکس کیس!
مشعودی هم عکس عشق رو کشید!
ببخشید کیفیتش خوب نیست چون با موبایلم همین الان از روی نقاشیهامون عکس گرفتم!
به صورت آنلاین!دوربین دیجیتال در دسترس نبود!ترسیدم بد قول بشم مثل اون عکس گل
صورتی مشعودی خان جان!که هفته پیش برام آورده بود.
راستی مشعودیم برام جمعه ای گل لیلیوم صورتی خریده بود بعد همه ی مخلفاتش رو
ریخته بود دور فقط گل لیلیوم صورتیش مونده بود که اونم آقا تقدیم نکرده زد گلبرگهاشو
شکست و پرپر کرد!!!
نذاشت دو دقیقه بگذره!اینقدر که این بچه خرابکاره ها!!!
گل رو گذاشتم توی آب معدنی که توی ماشین مشعودی بود جلوی کولر ماشین این ۲تا
عکس که بازم با موبایلم گرفته شده:
پ.ن:
هنوز معلوم نیست به سفر حج اعزام میشویم یا نه دعا کنید برام....
فعلا که میگن سفرهای مکه لغو میشه....
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388-14:41 | | مریم | گروه |لینک به نوشته


