ململی و مشعودی
باورم نمیشه سال ۱۳۸۸ رو به پایانه.... باورم نمیشه سال ۱۳۸۹ در راهه.... خدایا باورم نمیشه.... ناگهان چقدر زود دیر می شود..... انگار همین دیروز بود که نوروز ۸۸ را جشن گرفتیم ...که به هم گفتیم سال نو مبارک.... که من می گفتم امسال سال گاو است و پر از برکت خواهد بود انشالله..... چی شد؟چه اتفاقات خوب و بدی در این سال افتاد.... از لحاظ معنویت برای من بهترین سال زندگیم بود چون به زیارت امام حسین و مولا رفتم.... این قسمت معنویش برام یک دنیاست و هرگز فراموشش نمیکنم.... برای همین هم سال ۸۸ برام یک سال استثنایی شده.... به بقیه اتفاقات تلخی که در برخی از روزهای این سال افتاد برای کشورم کاری ندارم.... اونها که به نوبه ی خود خیلی خیلی تلخ بودن.... اما معنویت این سال برای من وصف ناپذیره.... باورم نمیشه... اصلا باور نمیکنم که یکسال دیگر هم سپری شد و آخرین برگه های تقویم را این روزها ورق میزنم.... خدایا کمکمون کن... خدایا دست همه ی ما را بگیر ... خدایا با دستهای خالی با دلهره از آینده ولی با توکل به خود خودت فقط میتوانیم سال جدید را آغاز کنیم....خدایا ما را به حال خود رهامون نکن... خدایا ما توان زندگی کردن بدون توکل و امید به خودت را نداریم... خدایا ما را دریاب........ همسفر! در این راه طولانی كه ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است عزیز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری. عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد . بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست . سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث كنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا كلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم . عزیز من! بیا متفاوت باشیم من فقط دوست دارم که از تجربیات دوستای خوبی که میان اینجا استفاده کنم. اگر مطلبی درمورد رابطه عشق و ازدواج و اهمیت اون تو دوران قبل و بعد از ازدواج٬ نحوه روابط طرفین و حل مسائل و مشکلات مختلف می دونن و یا تجربیاتی دارن خیلی ممنون می شم که به ما هم این مطالب رو منتقل کنند. مسعودی عزیزززززززززم دوستت دارررررررررررررررررررررم ببخش که دیروز با حرفهام ناراحتت کردم گلم ...تو که میدونی دست خودم نبود....حالم خوووو نبود! دوستت دارم دوستت داررررررررررررررررررم عزیز مهربووووونم...... مرسییییییییی به خاطر همه ی خوبیها و مهربونیهات و صبوریت... مرسی مرسی مرسیییییییییییییییییییییییییییییی خیلی گلییییییییییییییی من گم شدم یکی بیاد منو پیدا کنه...... دو هفته است مریضم بدجوری سرما خوردم...خیلی هم بی حوصله شدم... حتی حوصله ی حرف زدن هم ندارم ... دوست دارم تنها بشینم یک گوشه کسیم باهام کاری نداشته باشه.... اصلا حالم خوب نیست.... منم که آپ نکنم مسعود اصلا این طرفها نمیاد که یک خبری بده! الان میگه آپ کردن و نوشتن که مهم نیست که!ایش! ولی من دلم می خواست توی این چند روز که حالم خیلی خراب بود و از تنهایی و دلتنگی هی میومدم اینجا و صفحه ی وبمون رو باز میکردم یک خط نوشته ی مسعود رو میدیدم که حالم رو خوب کنه و شادم کنه انرژی بهم بده اما هر دفعه که این پست سوغاتی کربلا رو که میدیم حالم بدتر میشد هم یاد و خاطره ی اونجا و هم اینکه کسی حالم نمپرسه کسی دردم نمیدونه....اس ام اسات کار ساز نبود مسعود... حتی زنگ زدن آخر شب پنجشنبه ات هم فایده نداشت از صبح منتظرت بودم...آخر شب که زنگ زدی فهمیدی از دلتنگی دارم گریه میکنم..... خیلی دلم گرفته بود ...احساس کردم عشق نیست....واقعا عشق نیست... عشق کجاست؟؟ نگو که ربطی نداره تو رو خدا نگو اینارو....... نگو که فکر میکردم خوابی یا داری استراحت میکنی یا نمی خواستم مزاحم بشم و گفتم مریضی استراحت کنی و ..... تو رو خدا هیچی نگو...... من خالیم....خالی از عاطفه و خشم...... من عشق می خوام...می خوام دنیا نباشه اما عشق واقعی باشه.... تو نمیدونی من چی میگم..... فقط بدون عشق نیست بین ما فقط همدیگرو دوست داریم همین... فکر میکنم بهم عادت کردیم.......و فقط دوستت دارم همین..... مثل یک دوست..... ناراحت نشو عزیزم الان نیاز داشتم حرف بزنم داشتم میمردم دیگه... داشتم خفه میشدم....... میدونم که تو خوبی عزیزی میدونم..... راستی مرسی از گل خوشگلی که ۱شنبه اومدی دیدنم برام آوردی... من قدر تو رو میدونم...ناراحت نشو از غر غر کردنهام مریضم خو!بی حوصله ام خو!بووووووووووس مجبورم خودم با این حالم پاشم بیام بگم دارم میمیرم از مریضی! اینم شد شوور آخه؟! پس کی میای؟با تو نیستم مشعودی خان با همونم که خودش میدونه خیلیییی وقته که منتظرشم! دعا کنید زودتر بیاد......خیلی خسته ام خیلی....دلم می خواد زودتر برم..... به کجا نمیدونم.... کی جرات داره بگه به کجا!اگه بگم همه میکشنم دیگه خدا دلم تنگ شده خیلییییییی............... برای تو برای دلی که آرام بی هوا بی دلیل دل بست می نویسم برای تو برای نگاهی که لحظه ای نقطه ای به نگاهی رسید می نویسم برای تو برای دل برای نگاه اما برای هوایم چه کسی خواهد نوشت؟ وقتی صدای باران ترانه ی برگریزان درختان سکوت شب و ماه ... هوایی ام می کند تو برای هوای من می نویسی؟ موقتا این پست سوغاتی ها رو برداشتم چون با دیدنش ناراحت میشدم.... شلاااااام! اینجانب الان یک دخمل از لاک درآمده ی عاشقم! من و مشعودی پنجشنبه همدیگرو دیدیم و من شوغاتیاشو دادم اونم به من هدیه داد و طبق معمول باهم ناهارو زدیم (پیتزا پدر خوانده ی شعبه ی سعادت آباد که جدیدا افتتاح شده) پس از ۴۵ دقیقه غذامون رو بهمون داد!!!!دیگه سیر شده بودیم!منم که سرما خورده بودم قرصهام دیر شدن مجبور شدم ۲ ساعت بعد قرص بخورم!همینه که خو نمیشم دیگه!ایش! و روشن شدیم و کلی عشقولیدیم و اینا و اینا!!! ۲تا جوجوی عاشق! مشعودی عکس پیرهناتو میاری میزاری وگرنه اون عکس بچگیتو جاش میزارم ها!گفته باشم! شوغاتیش ۲تا پیراهن مردونه و یک سجاده موشولو بود با مهر و تسبیح و یک یا علی گل سینه ای و یک تسبیح خوجل آبی اضافه و یک انگشتر و؟همین دیگه!یک سینی و ۲تا قندون سیلور یا نقره نیدونم!برای خواهرش که عروس شده و اینا چون توی کربلا که بودم خواب خواهری مشعودی رو دیدم و همش به جای مشعودی خواهرش و مامانشو دعا میکردم! ایییی خو یادم میرفت تورو عجیجم!به من شه خو! خلاصه مشعودیم برای من ۲تا هدیه خوجل خریده بود که فردا عکسشو میزارم! اینم از پنجشنبه ی ما مجودی میسییییییییییی دوشتت دارررررررررررررررررررم سلام به همگییییی به دوستای گلم به مشعودی خان... خوبید همگی؟امیدوارم حال همتون خوب باشه.... من دوشنبه برگشتم همونطور که مسعود اینجا نوشته.... این ۲ ۳ روز هم حال جسمیم خرابه هم روحیم... جسمم که سرما خوردست از نوع خفنش! اوضاع روحیمم که خرابه چون از بهشت رونده شدم آمدم به جهنم! برای من کربلا و حرم امام حسین بهشت توی دنیاست و بازگشت به زندگی عادی جهنمه.... روزهای سختی رو دارم میگذرونم.... حالم اصلا خوب نیست و دوست ندارم برگردم به زندگی یکنواخت قبلیم... دلم می خواد یک تغییر بزرگ ایجاد کنم...می خوام برم جلو دوست ندارم برگردم به عقب و به گذشته ها... خیلی برام سخته خیلی..... اتفاقاتی برام افتاده در کربلا و نجف که به هیچ کس نمیتونم بگم شاید اگر به هرکس بگم مسخره ام کنه... اما........ این اتفاقات باعث شده که بخواهم تغییر کنم.... روش زندگیم رو باید تغییر بدم..... حالم اصلا خوب نیست... حوصله ی خودم رو هم ندارم.....حوصله ی هیچ کاری رو ندارم... معذرت می خوام اگر ناراحتتون کردم... اگر دیدید مدتی نیستم نگرانم نشید فعلا می خواهم توی لاک خودم بمونم تا شاید بتونم یک راه درست رو پیدا کنم... مسعود لطفا اذیتم نکن خیلی حال روحیم بهم ریختست.... سر به سرم نگذار بد میبینی ها!!! برام دعا کنید.... ململی برگشت از سفر به سلامتیییی. خوش اومدی عزیزم و زیارتت قبول. ایشالا که به زودی دوباره خدا قسمتت کنه عزیزم. خوب هم استراحت کن که حسابی مریض شدی ها گلی. یه زمانهایی که مثلا از جلوی یک لباس فروشی رد می شدم و یه لباسهایی با رنگهای عجیب غریب می دیدم به خودم می گفتم یعنی کسی هم اینا رو می خره؟! چقدر این لباس ضایعه یا چقدر اون یکی جواده! ولی همیشه برای همه این لباسها مشتری پیدا می شه و بالاخره یه عده طرفدار اونا هستن. واقعیت اینه که خدا انسانها رو با سلایق مختلف آفریده و تموم اون صفتها که من می گفتم به خاطر این بود که همه رو با دید و عقیده ی خودم می سنجیدم. اصولا در دنیا برخی كميتها عینی و مبتني بر وجود خارجي هستند و یا به قول خارجکی ها objective! مثل طول يك ميز مثلا كه مي شه اون رو به راحتي اندازه گرفت. ولي بعضي ديگه از مسايل ذهني و وابسته به طرز تفكر اشخاصند و يا به قول همونها subjective! مثلا كي مي تونه اثبات كنه كه رنگ قرمز زيباست؟ يا مگه مي شه قضاوت كرد كه مثلا ماشين بنز آخرين مدل از پيكان قشنگ تره؟! به نظر من يكي از مسايل اوليه در روابط آدما اينه كه انسانها سعي نكنند با طرز تفكر خودشون، درباره عقايد و سلايق و افكار غير عيني ديگران قضاوت كنن. شايد معني اينكه آدمها بايد به عقايد هم احترام بگذارند همين باشه. تفاوت ها رو بايد پذيرفت. نه اينكه آدم به اجبار بپذيره بلكه اينكه بپذيره كه اين تفاوت ها جزئي از آفرينش انسانهاست. راستي اين شعر رو ديدم امروز چقدر زيبا و پر احساسه... یاد دارم یک غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دورگرد دور گردم دار قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری شیشه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست ناگهان آهی زد و بغضش شکست اول سال است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ سوختم دیدم که بابا پیر بود بد تر از او خواهرم دلگیر بود بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش دیدم که لک بر داشته دست خوش رنگش ترک برداشته باز هم بانگ درشت پیر مرد پرده ی اندیشه ام را پاره کرد دور گردم دار قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری شیشه خالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون پرید آی آقا سفره خالی می خرید؟ هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت ان شاءالله فردا صبح مریم برمی گرده از سفر. این مدت که جاش خیلی خالی بود. اینجا هم که رونقی نداشت. این دو سه روزه که حسابی دلم هواشو کرده بود.. یک تصمیمی گرفتم. دوست دارم که تجربیات و مطالبی که در مورد رابطمون و یک زندگی موفق کسب می کنیم و نتایجی که با مریم بهشون می رسیم رو بنویسم. من از دید خودم و افکارم و مسائلی که برام مهمه و ململ هم از دید خودش. البته از اونجایی که اینجا ماله منه مختارم هر تصمیمی که بخوام بگیرم! البته بد نیست که بگذاریم مریم هم بیاد ببینیم نظر اون چیه!! دوست دارم عزیزم و منتظرتم...
شلاااااام این نی نی ناز و خوجل جدیدمه!
دیروز با مشعودی دوتایی رفته بودیم پاساژ گردی اینو دیدیم مشعودی برام خریدش!
اسمش رو گذاشتم مموشی!
اینقده این نی نیمون مهربونه!سر خوشه بچه ام!همش میخنده!
دنبال یک شال ساده ی مشکیم بودم برای بردنم که اینو پیدا کردیم و مشعودی بازم خجالتم داد
مرشییییی مشعودی خان دلم برات خیلی تنگ میشه ها...... بعد از خرید دوتایی رفتیم ناهار پیتزا تنوری(سنگی) زدیم! خیلیییییی کیف داد!فقط میگوی روی پیتزاشو خوشم نیومد! گفتم اینم بگم که یادم باشه بعدها حواسم باشه پیتزایی که میگو داره نگیرم! فداتشم که همش حواست به گوشتای روی پیتزای من بود منم حواسم به فیله ی مرغ روی پیتزای تو بود!!!۲تا شکمو افتادیم به هم نمیدونیم چیکار کنیما!!! خلاصه در حین خوردن پیتزا مسعودی خان در مورد روانشناسی کلی حرف زدن که اینجانب الان ۱ کلمه اش رو یادم نیست!!!! چون ۶دنگ حواسم به خوردن بود!!!! وای یکجا مسعود گفت فهمیدی چی گفتم؟! گفتم اوهوم!حالا الکی گفتما!!!! بعد این مشعودی بدجنش گفت خو چی گفتم بگو ببینم!!! منو میگییییییییی هویجووووووری موندم چی بگم!!!گفتم همون که گفتی دیگههههه!!!! خلاصه من که عوض بشو نیستم عزیزم پس خودت رو خسته نکن لطفا!!!!! فقط غذات سرد شد وگرنه کو دخملی که اهل عمل باشه!!! از این گوش میشنوم ازون گوش پرش میدم به آسمونها!!!به کهکشونها!!!! خو اینم عکسهای گلهایی که برام آوردی مشعودی خان... همشونو جمع کردم خشک کردم... اون تابلوهای روی دیوارم که خودت بهم هدیه دادی عزیزم (البته دوتاشو،یکی ماه تولدم و اون یکی تابلو نقاشی گلدونه... اونی که یکم بزرگتره دوستم مهدیه روز تولدم بهم هدیه داده) این عکس رو با فلش انداختم:
این یکی رو بدون فلش:
حالا کدام یک بهتر است خدا میداند!!! اینم همون گل آبیست که تازگی بهم دادیشا خشکیده شده این شکلی شده: این همون گلیه که روز اول برای اولین بار با اجازه ی مامان رفتیم بیرون برام آوردیها: این گل رز صورتی رنگ توی اون دسته گلی بود که دفعه ی سوم دیدارمون برام آوردیها.. همون روزی که به مامان زنگ زدی دعوتشون کردی برای رستوران.... حالا این شکلی شده: همه چیز چقدر زود میگذره مسعود مگه نه؟ عمرمون چقدر تند تند به جلو میره بدون لحظه ای توقف.... باز نگی پیر شدیم هنوز مجردیم ها!!!!! مشعودی دلم برات خیللللللییییییییی تنگ میشه... شاید فردا وقت نشه آپ کنم پس از همین الان میگم : دوستت دارم و دلم برات تنگ میشه.... به امید دیدار..... خووووفژژژژ!
پ.ن: دوستای خوب و مهربون و نازنینم همتون رو به خدای مهربون میسپارم... انشالله قابل باشم و نائب الزیاره همگیتون خواهم بود...





















![]()
![]()
![]()
![]()
![]()






دوستت داررررررم خووووو
موخام غر بیزنم خو!![]()
![]()
![]()
!









![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








![]()
![]()
![]()













چشم ندارد خلاص هر كه در اين دام رفت
ياد تو ميرفت و ما عاشق و بيدل بديم
پرده برانداختي كار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافت
سرو نرويد به بام كيست كه بر بام رفت
مشعلهاي بر فروخت پرتو خورشيد عشق
خرمن خاصان بسوخت خانهگه عام رفت
عارف مجموع را در پس ديوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
هر كه هوايي نپخت يا به فراقي نسوخت
آخر عمر از جهان چو برود خام رفت
ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان
راه به جايي نبرد هر كه به اقدام رفت
همت سعدي به عشق ميل نكردي ولي
مي چو فرو شد به كام عقل به ناكام رفت






![]()

![]()

![]()

![]()

و برام خرید!![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!!!!!نزدیک بود اون برش پیتزا بپره گلوم!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








خو حالا!باز من یک چیزی گفتما!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








